02 Jan 09
مرتیکه خر، نشسته ای صبح جمعه، زل زده ای به این گودر زهرماری و “شب، سکوت، کویر” گوش می دهی و سرت را عین اسب تکان می دهی به چپ و راست و دلت را پر از غم می کنی، بی خودی، که چی؟
مرتیکه خر، نشسته ای صبح جمعه، زل زده ای به این گودر زهرماری و “شب، سکوت، کویر” گوش می دهی و سرت را عین اسب تکان می دهی به چپ و راست و دلت را پر از غم می کنی، بی خودی، که چی؟
موهايت بوي دريا مي دهد…بوی دریا … زن، اين را گفت و با تكرارش، به خودش، و به عشقش تقدس بخشيد